موسیقی و صلح

قطعه خداحافظی با همه چیز از کریس دی برگ

قطعه خداحافظی با همه چیز از کریس دی برگ

قطعه خداحافظی با همه چیز در ادامه پنجمین قطعه از هشتمین آلبوم هنرمند شهیر کریس دی برگ – که پیش تر معرفی شد – ماجرای مرد ترانه ی”مرز” رو تعریف می کنه. سربازی که در داستان قبل در حالی که پر از شک و دودلی بود مجبور می شه مابین عشق و وظیفه، دومی رو انتخاب کنه، بره جبهه و بجنگه. حالا در پایان جنگ ناگهان در کمپ مجروحین یارش رو ملاقات می کنه و این ملاقات منجر می شه به شروع زندگی مشترکشون در سکوت و صلح و آرامش درحالی که با همه ی گذشته خداحافظی کردن. این شرح قطعه خداحافظی با همه چیز هست.

Say Goodbye to It All

No borderline, no borderline…

Took a boat over Lake Geneva,
It was raining all night long,
We were lucky and we saw no enemy,
And came from Switzerland, poor refugees,
Far from the guns of war,
We said goodbye to it all;

They brought us in to a nurse’s station,
Half a mile behind the lines,
Oh Lord, how my heart was breaking,
To see the children, and the walking wounded,
Hoping for a ticket home,
And say goodbye to it all;

I woke up on a cold blue morning,
To see her there, standing right beside me,
Long years since I left her at the borderline,
And how she found me I’ll never know,
But we decided there and then,
To say goodbye to it all;
To it all,
Say goodbye to it all, Say goodbye to it all;

Took a train from Paris to the ocean,
Found a small hotel by the coast,
As we walked along the beaches of Normandy,
We came to Juno, Omaha and Gold,
And whispered a prayer for the boys,
Who said goodbye to it all;

Now we’ve got our own place by the water,
And I have a job in the old hotel,
She is ready and she’s hoping for a daughter,
Well I don’t mind, we’ve made our choice,
We’ve got all the time in the world,
We said goodbye to it all  …
‘Bye to it all, Say goodbye to it all …

خداحافظی با همه چیز

تا روز بی مرزی، تا روز بی مرزی… (ادامه از قطعه ی مرز)

یه قایق گرفتم رو دریاچه ی ژنو

تمام شب بارون میومد

کل راه رو خوش شانس بودیم و هیچ دشمنی ندیدیم

پناهنده های بیچاره ای بودیم که از سمت سوییس می اومدیم

جایی دور از سلاح های جنگی.

با همه چیز خداحافظی کردیم

ما رو بردن به یه کمپ که ازمون پرستاری کنن

کمپه نیم مایل پشت خط مقدم بود

خدایا

چقد قلبم از دیدن اون بچه ها و مجروحای سرپایی جریحه داره

برا زخمی هایی که دمبال راهی می گشتن که برن خونه

و با همه چیز خداحافظی کنن

یه صبح غم انگیز و سرد از خواب پاشدم

دیدمش که اونجا کنارم ایستاده

چه سالهایی گذشت از اون روزی که لب مرز باهاش خداحافظی کردم

چطوری پیدام کرده؟ هیچ وقت نمی فهمم!

[اما چیزی که می فهمم اینه که] همونجا تصمیم گرفتیم با همه چی خداحافظی کنیم. با همه چی

با همه چی خداحافظی کنیم…

یه قطار گرفتیم که ما رو از پاریس ببره به سمت اقیانوس

تو یه هتل کوچیک ساحلی مستقر شدیم

همین طور که تو سواحل نرماندی راه می رفتیم

رسیدیم به جونو و اوماها و گولد*

و واسه تمام پسرایی که اونجا با همه چیز خداحافظی کردن

دعا کردیم

حالا یه جایی نزدیک آب آلونک خودمونو داریم

من یه کار تو یه هتل قدیمی گرفتم

و اون منتظره تا دخترمون به دنیا بیاد

اصلا برام مهم نیس چی شد چون ما انتخاب خودمونو کردیم

و الان تا ته دنیا وقت داریم.

ما با همه چی خداحافظی کردیم

با همه چی، با همه چی خداحافظی کردیم …

بازگشت بە لیست

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.